بي طرف بمانيد تا زنده بمانيد!

هواي سرد پائيزي و آنفلانزاي فراگير باعث شد تا گذر ما به دكتر و داروخانه و بلاخره تزريقات بيفته!
نمي دونم پس علم كي ميخواد پيشرفت كنه و اين معضل آمپول رو كه مدت هاي مديديه گريبانگير بشره رو حل كنه. البته من شنيده ام نود درصد درد آمپول بستگي به مهارت آمپول زن داره . قيافه اين آمپول زنه هم صرف نظر از سبيل مهيبش ، رئوف و مهربون به نظر مي رسيد. قبل از من جوانكي روزنامه به دست توي نوبت بود. جوان كه چشماش توي روز نامه بود و زبانش مستقلاً عمل مي كرد با توپ پر شروع به صحبت از مسايل سياسي و غيره كرد.
آمپول زن كه مشغول تدارك مقدمات عمليات تزريق بود گويا نظر ديگه اي داشت.اصولاً بحث هاي سياسي كه پيش مياد غير ممكنه نظر مخالفي در پي نداشته باشه. گفتگوي جوان و آمپول زن هر لحظه گرمتر مي شد و هريك بر نظر خودش پافشاري مي كرد.جوان كه حسابي داغ كرده بود گفت: نخير آقا شما داري مغلطه مي كني ، اينا همش سفسطه است!
آمپول زن که سعي مي كرد بر اعصابس مسلط باشه جواب داد: بالاخره من مغلطه مي كنم يا سفسطه؟ لابد فقط شما راست ميگي!
جوانک كه معلومات سياسي اش بدك نبود شروع كرد به بيرون ريختن اطلاعاتش و آخرش هم گفت: شما اگه چهار تا روزنامه ميخوندي الان اين نظر رو نداشتي. بعدش هم خيلي غير مستقيم گفت: بعضي ها معلوم نيست اصلاً سواد دارن يا نه بعد صحبت هم ميكنن!
بنده كه تمايل به اظهار فضلم در زمينه مسايل سياسي در حال فوران بود خواستم گوشه اي از گستره عميق معلوماتم رو به منسه ظهور برسونم كه صداي كوبنده آمپول زن زبان را در دهان نيمه بازم قفل كرد.
- نوبت شماست!
آمپول زن طوري با غيظ اينو به جوان گفت كه برق از چشماش پريد." از مكافات عمل غافل مشو" اين احتمالاً چيزي بود كه همه حاضرين توي اتاق انتظار تزريقات بهش فكر مي كردند.جوان آب دهانش رو قورت داد و انگشتش رو روي سينه اش گذاشت و گفت: من؟
آمپول زن كه خون توي چشماش جمع شده بود با لحني شبيه ملك الموت موقع قبض روح گفت: بفرماييد!
صحنه يك چيزي شبيه به روز حساب بود.جوان نگاه معصومانه اي به جمع كرد، انگار كه داره وداع آخرش رو مي كنه! بعد وارد اتاق تزريقات شد.نفس ها در سينه حبس شده بود.سكوت مطلق اتاق آبستن حادثه اي بود!
-آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ
فرياد جوان توي اتاق پيچيد و اشك بچه اي كه پدرش 45 دقيقه مشغول متقاعد كردنش در مورد بي خطر بودن آمپول بود رو سرازير كرد. از شدت فریاد می شد حدس زد که آمپول تا منتها الیه در مشارالیه فرو رفته!
"زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد" اين احتمالاً چيزي بود كه حالا همه بهش فكر مي كردن.
حالا نوبت من بود.
اين موقع بود كه از اينكه زبون به دهن گرفته بودم و وارد بحث اونها نشده بودم كلي مشعوف شدم.
من، حاضرين ومخصوصاً اون جوان درس مهمي در زندگي گرفته بوديم: بي طرف بودن در بعضي از مقاطع زندگي دردش كمتره!
آخرين وصاياي يك كهنه كار سياسي در بستر مرگ!
پدر: اهه ...اهه...اهه
فرزندان: بله پدر، بله پدر، بله پدر، بله پدر،بله پدر( پنج تا بچه داشته!)
پدر: ن...ن...
فرزند اول: نفت ! پدر ميگه نفت اساس سياسته! بايد بر نفت مسلط بشيم تا قدرت توي مشتمون باشه!
پدر: پ...پ...
فرزند دوم: پارتي!پدر از ما ميخواد كه توي همه دستگاه ها پارتي داشته باشيم تا اراده مون همه جا جاري باشه!
پدر: ا...ا...
فرزند سوم: احزاب! بايد توي همه احزاب نفوذي داشته باشيم تا جريان هاي سياسي رو هدايت كنيم!
پدر: ر...ر...
فرزند چهارم: رانت ! رانت حرف اول رو توي پيشبرد كارها مي زنه!
پدر: ش...ش...
فرزند پنجم: شبكه مافياي قدرت! بايد جايگاهمون رو توش مستحكم كنيم تا آينده مون تضمين بشه!
پدر: اك...اك...
فرزند اول: اك؟ اكبر جوجه؟ غذاهاش خوبه؟ از اونجا غذا بگيريم؟
فرزند دوم:اكرام ايتام ؟ بابا بهت نمياد ها؟
فرزند سوم: اكتبر ؟ مذاكرات هسته اي ماه اكتبر؟
پدر: ور...ور...
فرزند اول: ور؟ ور يعني چي؟ ور اندازي كنيم؟ اون كه براندازيه!
فرزند دوم: ور شكست نكنيم؟
فرزند سوم: ورزش كنيم؟
فرزند چهارم: ورق بازي نكنيم؟
فرزند پنجم:اي بابا يكي بره يك قلم كاغذ بياره ببينيم چي ميخواد بگه.
فرزند اول: بيا پدر بنويس، بنويس تا نسلهاي بعدي هم بتونند از انديشه هات استفاده كنند!
و پدر مي نويسد: نفهم! پاتو از روي شيلنگ اكسيژن وردار!




سينه قبرستون هم نميذارن آدم دو دقيقه راحت باشه!
* با سلام توي يك صبح دل انگيز به ميون مردم اومديم تا گپ و گفتي صميمي با مردم در رابطه با موضوع "شهروند فرهيخته" داشته باشيم به به كودك زيبايي رو مي بينم كه داره توي پارك بازي ميكنه سلام كوچولو چطوري؟
- كوچولو باباته! تف!
* بله عيب نداره خوب بچه است پيش مياد ديگه. آها... اون طرف تر جوان فرهيخته اي رو مي بينم كه داره نزديك ميشه سلام جوان صبحت بخير!
- برو بابا دلت خوشه
*جوان برومندي مثل شما چرا آخه...
- بروبابا مايكل مرده تو داري ميخندي آشغال عوضي!
* ظاهرا اين جوون تو حال خودشه مثل اينكه زياد هم فرهيخته نبود بسيار خوب ميريم به سمت ديگه پارك خانم جواني روي نيمكت پارك نشسته و مشغول مطالعه است به به سلام شهروند فرهيخته!
- چي ميخواي آقا ؟
*چيزي نمي خوام فقط ميخواستم نظرتون رو راجع به موضوع شهروند...
- آقا من اصلا وقت ندارم همين الان هم شيش تا تست عقب افتادم برو آقا مزاحم نشو
* فقط ميخواستم نظرتون رو...
- برو آقا وگرنه جيغ ميزنم ها!
*باشه باشه ازاين خانم فرهيخته دور ميشيم آها! اون طرف تر مرد دستفروشي رو مي بينم كه داره با عرق جبينش روزي اش رو در مياره به به! سلام شهروند خسته نباشي!
- خونه دار و بچه دار زنبيلو ور دار و بيار
*آقا سلام عرض كردم
- از كدوماش ميخواي چند تا ميخواي؟
* بنده براي خريد نيومدم ميخواستم نظرتون رو ...
- اگه خريدار نيستي برو كنار، خونه دار و بچه دار... دِ برو كنار ديگه!
* بلاخره خسته است اشكالي نداره.بسيار خوب اونجا مادر بزرگ مهربوني رو ميبينم كه رو نيمكت پارك نشسته به به! سلام مادر بزرگ!
- مادر بزرگ جد و آبادته ، من سن دخترتم مرتيكه بي شعور!
*بله ظاهراً اين مادر بزرگ مايل به گفتگو نيستند، خوب بهتره كه از فضاي پارك خارج بشيم اون ور خيابون توي پياده رو شايد سوژه بهتري پيدا كنيم خوب حالا از خيابون رد ميشيم .ماشيني رو ميبينم كه صداي ضبطش رو بلند كرده و اتفاقاً با سرعت به سمت ما مياد . طبيعتاً چون چراغ قرمزه و ما هم روي خط عابر پياده هستيم ترمز ميگيره ! حتماً ترمز ميگيره ! چرا ترمز نمي گيره؟!!! آخ ...
چرا همه چيز يهو تاريك شد من كجا هستم؟ كنار دستم آقايي رو ميبينم كه دراز كشيده. آقاي محترم ميشه بگيد اينجا كجاست و ضمناً نظرتون رو هم راجع به شهروند فرهيخته...
-اَه ...شهروند ديگه چيه، سينه قبرستون هم نميذارن آدم دو دقيقه راحت باشه!
نطق انتخاباتي

به نام وطن به نام ايران و ايراني...
بوسه بر دست و پا و چشم و چال ايراني، بوسه بر لپ و گوش و حلق وبيني ايراني. درود اي هموطن...
(هياهو و تشويق حضار)
اي هموطن بيا تا دست در دست هم بدهيم،(البته مرد ها با هم و زن ها باهم دست در دست هم بدهند) و وطن را نجات دهيم.امروز وطن در لبه پرتگاه سقوط قرار گرفته و چه بسا سقوط هم كرده و ما هنوز گرميم نمي فهميم!
دنيا دارد به سمت اون ور مي رود و ما داريم از اينوري مي رويم. واقعاً ما داريم به كجا مي رويم؟
الان تمام اقتصاد دان هاي بزرگ دنيا مثل توماس اديسون ، مايكل شوماخر و غيره معتقدند كه اقتصاد بايد به فراخور اقتضاعات منقبض و منبسط شود، در حالي كه متاسفانه در كشور ما سالهاست منبسط و منقبض مي شود. اين يك فاجعه است. ما داريم به كجا مي رويم؟
از لحاظ فرهنگي ما در يك انحناي بغرنج زماني و مكاني قرار گرفته ايم . اتوبوس تمدن و ترقي به راه افتاده و ما يك پايمان لاي درش گير كرده و بقيه مان هم دارد دنبالش لي لي مي كند. اين الان وضعيت ماست.مردم همه مايوس و نااميد و معتاد شده اند . مثلاً همين خود من نه اينكه معتاد باشم فقط تفريحي گاهي با بچه ها كه دور هميم مي زنيم. اما اصل مطلب اين است كه نشاط و شادي از مملكت رخت بربسته و اوضاع سياه نمايي و تيره وتار است. فضاي جامعه بسته است و تنفس در اين فضا مخصوصاً با دود موتورسيكلت ها واقعاً دشوار است با اين وضعيت ما داريم به قهقرا مي رويم!
فرصت ها برباد مي رود و سياست خارجي ما تنش مي خوارد و مدام تنش ايجاد مي كند. همين رئيس جمهور جديد آمريكا به اين خوشرنگي مشكي نوك مدادي بيچاره سال نو را هم تبريك گفت، واقعاً ما كه آن شب از خوشحالي خوابمان نبرد، اما دريغ ازيك عليكي، نامه اي ، كارت پستالي، هيچ چيز! واقعاً ما داريم به كجا مي رويم؟
سوال من از آقايان مسئولين اين است،آقايان چرا اينقدر موشك به هوا مي فرستيد ، هيج مي دانيد هر موشكي كه مي فرستيد سوراخي در آسمان وطن ايجاد مي كند و اگر خداي نكرده لايه ازون نشتي كند چه بر سر ما خواهد آمد. چه كسي پاسخگوي اينهمه سوراخ است؟
آقايان! انرژي هسته اي به چه قيمت؟ واقعاً به چه قيمت؟ اينها كه مدام دنبال انرژي هسته اي هستند نمي دانند چقدر كار با اتم خطر ناك است. اگر يكهو تق اش در رفت و مملكت رفت روي هوا آنوقت هيروشيما ناكازاكي به حال ما گريه مي كنند..ببينيد من اين را كي گفتم!
اما عزيزان من!
(هياهو و تشويق حضار)
شعار من"مي تركانمت وطن" بوده و هست. با اينهمه پتانسيل، اينهمه جوان، اينهمه چيز ميز و منابع و غيره ،اگر بنده پيروز اين انتخابات باشم قول مي دهم كه بتركانم و اوضاع را كلاً كن فيكون كنم. اول در انرژي هسته اي را تخته مي كنم تا خيال همه راحت شود. اقتصاد مملكت را كلاً يك سر و ساماني مي دهم . زنگ مي زنم به دوستان اقتصاد دان خارجي ام بيايند يك طرح خارجي اصل براي اقتصاد بدهند تا جيگر اقتصاد حال بيايد.
براي افزايش روحيه ونشاط جوانان هم دستور مي دهم در شهر هاي بالاي 500 خانوار يكي يك چرخ و فلك احداث شود تا جوانان بروند خوشحال باشند.
در سياست خارجي هم تمام اعياد رسمي آمريكا را به آنها تبريك مي گويم و يك قاليچه ويك قوطي خاويار براي رئيس جمهورشان مي فرستم تا روابط حسنه شود!
باقي برنامه هايم را هم در فرصت بهتري عرض خواهم كرد.
درود بر وطن ، درود برايراني، درود...
(هياهو و تشويق حضار)
آيين نامه خوابگاه

مقرارت خوابگاه عيناً مطابق قوانين دانشگاه لازم الاتباع است زيرا خوابگاه قسمتي از محيط دانشگاه بوده و هر دو مكان مشابهاً محل كسب علم و خواب مي باشد.
ارايه كارت سكونت به مسئول خوابگاه در صورت لزوم الزاميست.
تبصره1:كارت سكونت قابل استفاده بجاي كارت سوخت در پمپ بنزين نيست.
تبصره2: ارايه كارت سوخت بجاي كارت سكونت در صورت صلاحديد مسئول مربوطه معتبر است.
شب ها از ساعت23 الي 6 بامداد به احترام رفتگان جمع سكوت عمومي اعلام مي شود. بديهي است در صورت عدم رعايت سكوت، دانشجوي مزبور توسط پرسنل جان بر كف خوابگاه به رفتگانش ملحق خواهد شد
تبليغات حزبي و انتخاباتي ،توزيع تراكت يا پخش نوارهاي سياسي( از قبيل ساسي مانكن و ...) ممنوع است.
نگهداري و استفاده از ابزار الات غير قانوني از قبيل اسلحه سرد گرم لانچيكا ،تيزي، اره برقي و…منوط به موافقت كميسيون فرهنگي است.
عبور و مرور در ساعات سكوت به جهت سلب آسايش اكيداً ممنوع و در صورت بروز حوادث غير مترقبه ( نظير آتش سوزي ، انفجار ، زلزله و …) تنها با ارسال در خواست كتبي و موافقت معاونت دانشجويي ممكن است.
اگر دانشجويي از قبول آيين نامه و مقرارت خوابگاه سر باز زد ساير دانشجويان موظف به تذكر لفظي ، تذكر فيزيكي ، تذكر با كله توي بيني و در نهايت تحويل بقاياي فرد متخطي به مسئولين مربوطه اند.
شايان ذكر است همه ساله در هفته خوابگاه ها ، معاونت دانشجويي با هدف تقويت روحيه دانشجويان و ايجاد محيطي شاد و دل انگيز اقدام به برگزاري برنامه هاي مفرحي نظير نظافت عمومي اتاق ها و محوطه خوابگاه توسط دانشجويان مي نمايد .حضور تمامي دانشجويان بصورت داوطلبانه الزاميست.
چاپ شده در ويژه نامه فجريس ستون آزاد
این روز ها خیلی در حال مسافرتم، اما آدم توی مسافرت چیزای زیادی یاد میگیره!
اینم ماحصل آخرین تجربیات من :
۱۵ راه برای خوابیدن روی صندلی!

افشای روابط نامشروع پرزیدنت بوش، پایانی تلخ بر دوره هشت ساله ریاست جمهوری!
به گزارش نیویورک تایمز افشای اسناد FBI که حاوی دست نوشته ها و مکالمات ضبط شده پرزیدنت بوش و خانم رایس بود پرده از روابط پنهانی این دو برداشت. انتشار این اسناد در آخرین روزهای ریاست بوش پایانی تلخ را برای وی رقم زد.قسمت هایی از مکالمات و مکاتبات که در اسناد FBI با رده فوق سری طبقه بندی شده در ذیل آمده است:

6 اکتبر 2000 مکالمه تلفنی
بوش : (پوف)
رایس: الو؟!
بوش : (پوف)
رایس : الو ؟ شما؟
بوش : منم لیزا خانم
رایس: اوا خاک به سرم! شمایین؟
بوش : آره شما خوبین؟ سلامت باشین! راستش میخواستم بپرسم شما موافقین بیاین تو کابینت من؟
رایس : اگه منظورتون کابینه اس! با اجازه آقام اینا، بعععععله!
11 سپتامبر 2001 مکالمه تلفنی
رایس : الو سلام آقای پرزیدنت!
بوش: سلام به روی ماهت به چشمون ...
رایس : فکر میکنم برجهای دو قلو رو زدند!!
بوش: فدا سرت!
23 سپتامبر 2001 دفتر کار بوش
رایس : آقای پرزیدنت باید به این تروریست ها یه درس درست و حسابی بدیم!
بوش : آره به خدا! شیطونه میگه خودم بشینم پشت هلیکوفتر برم دهن مهن هرچی تروریسته آسفالت کنم!
رایس : ولی من فکر میکنم بهتره با تمام قوا به افغانستان حمله کنیم! چطوره؟
بوش : ای ول! اوششششت (سوت ممتد) بچه ها حمله!
4جولای 2002
نامه ای با دست خط خانوم رایس : مستر پرزیدنت با احترام! نظر به عدم استنتاج مبسوط در روئیت عمق استراتژیک میلیتاریستی دشمن و ارائه گزارش CIA مبنی بر لزوم تجانس در پارادایم های دیالکتیک تقاضای تشکیل وزارت امنیت ملی و تایید لایحه میهن پرستی را دارم با امتنان فراوان رایس
پاسخ نامه با دست خط بوش :
ای نامه که میروی به سویش از جانب من ببوس رویش
نمک دان بی نمک شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد
من کلاً فهمیدم چی میگی! فقط بعضی قسمت های اول و وسط و آخرش یه کم پیچیده بود. در هر صورت هر جور بیشتر حال میکنید اقدام شود! ملالی نیست جز دوری شما بوش
19 مارس 2003 جلسه کاری در دفتر بوش
رایس: آقای پرزیدنت من فکر میکنم حمله به افغانستان اشتباه بود، تروریست ها از یه جای دیگه ساپورت میشن!
بوش : آره بابا، من از اول میدونستم این اسامه پشمه!
رایس : نه قربان، بن لادن خطرناکه ولی صدام خطرناک تره!
بوش : آره خودشه، من از اول میدونستم صدام خطرناک تره. من از همون اول به اون سیبیل هاش مشکوک بودم. حتماً بمب های شیمیاییش رو پشت همون سیبیلاش قایم کرده لامسب!
رایس : پس موافقید به عراق حمله کنیم!
بوش : ایول عجب فکری! اوششششت (سوت ممتد) بچه ها حمله!
30 ژانویه 2005 گفتگو تلفنی
بوش : میخوام یه چیز مهم بهت بگم!
رایس : در مورد چی؟
بوش : در مورد ... در مورد ...
رایس : در مورد گوانتانامو؟ بن لادن؟ کیم ایل سونگ؟ گرم شدن زمین؟ قیمت نفت؟ پرونده هسته ای ایران؟
بوش : نه! نه! در مورد تو!
رایس : در مورد من؟
بوش : آره ... خرابتم به مولا!
8نوامبر 2008 ارتباط اس ام اسی
بوش: اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نا مرهبان بودیم رفتیم!
رایس : نازنین من اگه تاریکم همینم تو به فرداها بیاندیش!
روز شمار خوابگاه
روز اول: اتاق شماره پنج، خونه جديد ما! جارو برقي رو از انبار مي گيریم.علي خيلي بهداشتيه. همه جا رو برق ميندازه حتي مي خواد پنكه سقفي رو هم دستمال بكشه! حيف كه سرعتش زياده وگرنه مي كشيد! اتاق شده يه دسته گل. اينم يه جور زندگيه!« الو مامان! يه هم اتاقي خوب پيدا كردم! چي؟! .... نه! پسره!»
« واي خداجون من دانشجو شدم!»
روز دوم: « زندگي مستقل آدم رو مرد ميكنه» علي ميگه. موافقم. احساس می کنم واقعاً دارم مرد مي شم!
باز دمپائيم گم شد. اشكالي نداره يكي ديگه مي خرم.
« الو بابا! پول شهريه رو كي مي فرستي؟ ميشه هشتصد هزار! چي؟!...... به تومن ديگه!... الو بابا! خوبي؟! ......»
امشب رو استثناً- مثل ديشب- كالباس مي خوريم. از فردا ديگه غذاي درست و حسابي مي خوريم.
اَه ساعت سه نصف شبه. چرا اين اتاق بغلي ها نمي خوابن؟
« آقاي محترم من فردا صبح كلاس دارم. صداي اون ضبط رو كم كنيد. عشقته؟! غلط كردي! يقه رو ول كن.....آخ چشمم! »
روز سوم: واي دير شد! جنازم رو مي كشم سر كلاس با چشماي پف كرده! « چي استاد نمي آد؟»
خدا لعنت كنه...... خدا لعنت كنه...... يزيد رو!
كباب كوبيده سلف هم كه سرد مي شه مثل لاستيك ميشه. اگه حلقه اي درستش مي كردن مي شد به جاي تسمه پروانه ازش استفاده كرد! دمپايي رو هم اگه پشت در پارك كني وقتي برگردي ديگه نيست « حتماً كار اين اتاق بغلي هاي از خدا بي خبره» علي ميگه.
روز چهارم: « روزها طولانيه! مگسي براي كشتن نيست چه بايد كرد!» گاهي توي بيكاري شعر مي گم!
علي يه ساعته كه جلوي آيينه داره تيپ مي زنه« بسه ديگه دختركش شدي!»
گوش نمي كنه.
استثناً چهارمين شبي هست كه كالباس مي خوريم، احساس مي كنم كالباسهاي شب اولي هنوز توي معدم مونده! دو تا تاريخ روي بسته كالباس بود الان كه دقت مي كنم هردوش مال پارسال بود!
روز پنجم: علي ميگه فكر ميكنه عاشق شده، نمي دونه به مامانش بگه يا نه.
از اثرات بيكاريه ديگه ,شايد هم کار اون كالباسهاست كه زده به مغزش! شام نداريم. كالباسها رو علي انداخته توي سطل آشغال. اگه نمي انداخت مجبور نبوديم امشب نون و رب بخوريم! هوا يك كم سرد شده شوفاژ ها هم سرد شدن! شب با كاپشن مي خوابيم.
يك« دم كنی» داريم، روي سرم مي پيچم. تا صبح حتماً مخم خوب دم مي كشه!
واي چرا مرد شدن اينقدر سخته!
روز ششم: بوي دود توي راهرو پيچيده « ميري به اين اتاق بغلي ها بگي رعايت كنن؟»علي ميگه .
سياهي دور چشمم رو نشون ميدم« نه بيا با هم بريم» در رو كه باز ميكنيم يه دود غليظ تر مي زنه بيرون. حلقه زدن دارن قليون مي كشن« آقايون محترم ميشه داخل ساختمون قليون نكشين؟»
« نه! هرهرهر........»
همه ي لباسهام چرك شده. ظرف ها كثيفه. اي خدا چي ميشد شهر خودم قبول ميشدم!
روز هفتم: « خدايا چرا اين دنيا رو آفريدي» علي دچار يأس فلسفي شده، نمي دونم مربوط به اون شكست عشقيه يا اثرات كالباس ها!
يك هفته است اتاق رو جارو نكرديم.كف اتاق مورچه ها دارن تظاهرات مي كنند!
حوصله ام از اين اتاق سر رفته، حوصله ي بيرون رفتن هم ندارم، دو ساعته كه روي تخت دراز كشيدم، دو ساعته دارم به سقف نگاه مي كنم. آفتاب افتاده توي اتاق، گرد و خاكها دارن توي نور معلق مي زنند، پشتم عرق كرده، حوصله ي غلت زدن هم ندارم.
« خدايا چرا اين دنيا رو آفريدي»
« الو مامان!........ دوستت دارم........ نه گريه نمي كنم فقط صدام گرفته!»