تبليغاتX
کاملاَ شخصی

نطق انتخاباتي

به نام وطن به نام ايران و ايراني...

بوسه بر دست و پا و چشم و چال ايراني، بوسه بر لپ و گوش و حلق وبيني ايراني. درود اي هموطن...

(هياهو و تشويق حضار)

اي هموطن بيا تا دست در دست هم بدهيم،(البته مرد ها با هم و زن ها باهم دست در دست هم بدهند) و وطن را نجات دهيم.امروز وطن در لبه پرتگاه سقوط قرار گرفته و چه بسا سقوط هم كرده و ما هنوز گرميم نمي فهميم!

دنيا دارد به سمت اون ور مي رود و ما داريم از اينوري مي رويم. واقعاً ما داريم به كجا مي رويم؟

الان تمام اقتصاد دان هاي بزرگ دنيا مثل توماس اديسون ، مايكل شوماخر و غيره معتقدند كه اقتصاد بايد به فراخور اقتضاعات منقبض و منبسط شود، در حالي كه متاسفانه در كشور ما سالهاست منبسط و منقبض مي شود. اين يك فاجعه است. ما داريم به كجا مي رويم؟

از لحاظ فرهنگي ما در يك انحناي بغرنج زماني و مكاني قرار گرفته ايم . اتوبوس تمدن و ترقي به راه افتاده و ما يك پايمان لاي درش گير كرده و بقيه مان هم دارد دنبالش لي لي مي كند. اين الان وضعيت ماست.مردم همه مايوس و نااميد و معتاد شده اند . مثلاً همين خود من نه اينكه معتاد باشم فقط تفريحي گاهي با بچه ها كه دور هميم مي زنيم. اما اصل مطلب اين است كه نشاط و شادي از مملكت رخت بربسته و اوضاع سياه نمايي و تيره وتار است. فضاي جامعه بسته است و تنفس در اين فضا مخصوصاً با دود موتورسيكلت ها واقعاً دشوار است با اين وضعيت ما داريم به قهقرا مي رويم!

فرصت ها برباد مي رود و سياست خارجي ما تنش مي خوارد و مدام تنش ايجاد مي كند. همين رئيس جمهور جديد آمريكا به اين خوشرنگي مشكي نوك مدادي بيچاره سال نو را هم تبريك گفت، واقعاً ما كه آن شب از خوشحالي خوابمان نبرد، اما دريغ ازيك  عليكي، نامه اي ، كارت پستالي، هيچ چيز! واقعاً ما داريم به كجا مي رويم؟

سوال من از آقايان مسئولين اين است،آقايان چرا اينقدر موشك به هوا مي فرستيد ، هيج مي دانيد هر موشكي كه مي فرستيد سوراخي در آسمان وطن ايجاد مي كند و اگر خداي نكرده لايه ازون نشتي كند چه بر سر ما خواهد آمد. چه كسي پاسخگوي اينهمه سوراخ است؟

آقايان! انرژي هسته اي به چه قيمت؟ واقعاً به چه قيمت؟ اينها كه مدام دنبال انرژي هسته اي هستند نمي دانند چقدر كار با اتم خطر ناك است. اگر يكهو تق اش در رفت و مملكت رفت روي هوا آنوقت هيروشيما ناكازاكي به حال ما گريه مي كنند..ببينيد من اين را كي گفتم!

 

اما عزيزان من!

(هياهو و تشويق حضار)

شعار من"مي تركانمت وطن" بوده و هست. با اينهمه پتانسيل، اينهمه جوان، اينهمه چيز ميز و منابع و غيره ،اگر بنده پيروز اين انتخابات باشم قول مي دهم كه بتركانم و اوضاع را كلاً كن فيكون كنم. اول در انرژي هسته اي را تخته مي كنم تا خيال همه راحت شود. اقتصاد مملكت را كلاً يك سر و ساماني مي دهم . زنگ مي زنم به دوستان اقتصاد دان خارجي ام بيايند يك طرح خارجي اصل براي اقتصاد بدهند تا جيگر اقتصاد حال بيايد.

براي افزايش روحيه ونشاط جوانان هم دستور مي دهم در شهر هاي بالاي 500 خانوار يكي يك چرخ و فلك احداث شود تا جوانان بروند خوشحال باشند.

در سياست خارجي هم تمام اعياد رسمي آمريكا را به آنها تبريك مي گويم و يك قاليچه ويك قوطي خاويار براي رئيس جمهورشان مي فرستم تا روابط حسنه شود!

باقي برنامه هايم را هم در فرصت بهتري عرض خواهم كرد.

درود بر وطن ، درود برايراني، درود...

(هياهو و تشويق حضار)

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 12:4 توسط صالح |

آيين نامه خوابگاه

 

مقرارت خوابگاه عيناً مطابق قوانين دانشگاه لازم الاتباع است زيرا خوابگاه قسمتي از محيط دانشگاه بوده  و هر دو مكان مشابهاً محل كسب علم و خواب مي باشد.

 ارايه كارت سكونت به مسئول خوابگاه در صورت لزوم الزاميست.

تبصره1:كارت سكونت قابل استفاده بجاي كارت سوخت در پمپ بنزين نيست.

تبصره2: ارايه كارت سوخت بجاي كارت سكونت در صورت صلاحديد مسئول مربوطه معتبر است.

 شب ها از ساعت23 الي 6 بامداد به احترام رفتگان جمع سكوت عمومي اعلام مي شود. بديهي است در صورت عدم رعايت سكوت، دانشجوي مزبور توسط پرسنل جان بر كف خوابگاه به رفتگانش ملحق خواهد شد

 تبليغات حزبي و انتخاباتي ،توزيع تراكت يا پخش نوارهاي سياسي( از قبيل ساسي مانكن و ...) ممنوع است.

 نگهداري و استفاده از ابزار الات غير قانوني از قبيل اسلحه سرد گرم لانچيكا ،تيزي، اره برقي و…منوط به موافقت كميسيون فرهنگي است.

 عبور و مرور در ساعات سكوت به جهت سلب آسايش اكيداً ممنوع و در صورت بروز حوادث غير مترقبه ( نظير آتش سوزي ، انفجار ، زلزله و …) تنها با ارسال در خواست كتبي و موافقت معاونت دانشجويي ممكن است.

 اگر دانشجويي از قبول آيين نامه و مقرارت خوابگاه سر باز زد ساير دانشجويان موظف به تذكر لفظي ، تذكر فيزيكي ، تذكر با كله توي بيني و در نهايت تحويل بقاياي فرد متخطي به مسئولين مربوطه اند.

شايان ذكر است همه ساله در هفته خوابگاه ها ، معاونت دانشجويي با هدف تقويت روحيه دانشجويان و ايجاد محيطي شاد و دل انگيز اقدام به برگزاري برنامه هاي مفرحي نظير نظافت عمومي اتاق ها و محوطه خوابگاه توسط دانشجويان مي نمايد .حضور تمامي دانشجويان  بصورت داوطلبانه الزاميست.

 چاپ شده در ويژه نامه فجريس ستون آزاد

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 22:45 توسط صالح |

 

      این روز ها خیلی در حال مسافرتم، اما آدم توی مسافرت چیزای زیادی یاد میگیره!

       اینم ماحصل آخرین تجربیات من :

                           ۱۵ راه برای خوابیدن روی صندلی!

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 16:21 توسط صالح |

افشای روابط نامشروع  پرزیدنت بوش، پایانی تلخ  بر دوره هشت ساله ریاست جمهوری!

به گزارش نیویورک تایمز افشای اسناد FBI که حاوی دست نوشته ها و مکالمات ضبط شده پرزیدنت بوش و خانم رایس بود پرده از روابط پنهانی این دو برداشت. انتشار این اسناد در آخرین روزهای ریاست بوش پایانی تلخ را برای وی رقم زد.قسمت هایی از مکالمات و مکاتبات که در اسناد FBI با رده فوق سری طبقه بندی شده در ذیل آمده است:

                         

6 اکتبر 2000 مکالمه تلفنی

بوش : (پوف)

رایس: الو؟!

بوش : (پوف)

رایس : الو ؟ شما؟

بوش : منم لیزا خانم

رایس: اوا خاک به سرم! شمایین؟

بوش : آره شما خوبین؟ سلامت باشین! راستش میخواستم بپرسم شما موافقین بیاین تو کابینت من؟

رایس : اگه منظورتون کابینه اس! با اجازه آقام اینا، بعععععله!

              

 11 سپتامبر 2001 مکالمه تلفنی

رایس : الو سلام آقای پرزیدنت!

بوش: سلام به روی ماهت به چشمون ...

رایس : فکر میکنم برجهای دو قلو رو زدند!!

بوش: فدا سرت!

  

23 سپتامبر 2001 دفتر کار بوش

رایس : آقای پرزیدنت باید به این تروریست ها یه درس درست و حسابی بدیم!

بوش : آره به خدا! شیطونه میگه خودم بشینم پشت هلیکوفتر برم دهن مهن هرچی تروریسته آسفالت کنم!

رایس : ولی من فکر میکنم بهتره با تمام قوا به افغانستان حمله کنیم! چطوره؟

بوش : ای ول! اوششششت (سوت ممتد) بچه ها حمله!

 

4جولای 2002

نامه ای با دست خط خانوم رایس : مستر پرزیدنت با احترام! نظر به عدم استنتاج مبسوط در روئیت عمق استراتژیک میلیتاریستی دشمن و ارائه گزارش CIA مبنی بر لزوم تجانس در پارادایم های دیالکتیک تقاضای تشکیل وزارت امنیت ملی و تایید لایحه میهن پرستی را دارم    با امتنان فراوان رایس

پاسخ نامه با دست خط بوش :

ای نامه که میروی به سویش       از جانب من ببوس رویش

نمک دان بی نمک شوری ندارد      دل من طاقت دوری ندارد

من کلاً فهمیدم چی میگی! فقط بعضی قسمت های اول و وسط و آخرش یه کم پیچیده بود. در هر صورت هر جور بیشتر حال میکنید اقدام شود! ملالی نیست جز دوری شما      بوش

 

 19 مارس 2003 جلسه کاری در دفتر بوش

رایس: آقای پرزیدنت من فکر میکنم حمله به افغانستان اشتباه بود، تروریست ها از یه جای دیگه ساپورت میشن!

بوش : آره بابا، من از اول میدونستم این اسامه پشمه!

رایس : نه قربان، بن لادن خطرناکه ولی صدام خطرناک تره!

بوش : آره خودشه، من از اول میدونستم صدام خطرناک تره. من از همون اول به اون سیبیل هاش مشکوک بودم. حتماً بمب های شیمیاییش رو پشت همون سیبیلاش قایم کرده لامسب!

رایس : پس موافقید به عراق حمله کنیم!

بوش : ایول عجب فکری!  اوششششت (سوت ممتد) بچه ها حمله!

 

 30 ژانویه 2005 گفتگو تلفنی

بوش : میخوام یه چیز مهم بهت بگم!

رایس : در مورد چی؟

بوش : در مورد ... در مورد ...

رایس : در مورد گوانتانامو؟ بن لادن؟ کیم ایل سونگ؟ گرم شدن زمین؟ قیمت نفت؟ پرونده هسته ای ایران؟

بوش : نه! نه! در مورد تو!

رایس : در مورد من؟

بوش : آره ... خرابتم به مولا!

 

 8نوامبر 2008 ارتباط اس ام اسی

بوش: اگر بار گران بودیم رفتیم      اگر نا مرهبان بودیم رفتیم!

رایس : نازنین من اگه تاریکم همینم   تو به فرداها بیاندیش!

 

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 18:10 توسط صالح |

  روز شمار خوابگاه                                                                

روز اول: اتاق شماره پنج، خونه جديد ما! جارو برقي رو از انبار مي گيریم.علي خيلي بهداشتيه. همه جا رو برق ميندازه حتي مي خواد پنكه سقفي رو هم دستمال بكشه! حيف كه سرعتش زياده وگرنه مي كشيد! اتاق شده يه دسته گل. اينم يه جور زندگيه!« الو مامان! يه هم اتاقي خوب پيدا كردم! چي؟! .... نه! پسره!»

« واي خداجون من دانشجو شدم!»

روز دوم: « زندگي مستقل آدم رو مرد ميكنه» علي ميگه. موافقم. احساس می کنم واقعاً دارم مرد مي شم!

باز دمپائيم گم شد. اشكالي نداره يكي ديگه مي خرم.

« الو بابا! پول شهريه رو كي مي فرستي؟ ميشه هشتصد هزار! چي؟!...... به تومن ديگه!... الو بابا! خوبي؟! ......»

امشب رو استثناً- مثل ديشب- كالباس مي خوريم. از فردا ديگه غذاي درست و حسابي مي خوريم.

 اَه ساعت سه نصف شبه. چرا اين اتاق بغلي ها نمي خوابن؟

« آقاي محترم من فردا صبح كلاس دارم. صداي اون ضبط رو كم كنيد. عشقته؟! غلط كردي! يقه رو ول كن.....آخ چشمم! »

 

روز سوم: واي دير شد! جنازم رو مي كشم سر كلاس با چشماي پف كرده!  « چي استاد نمي آد؟»

خدا لعنت كنه...... خدا لعنت كنه...... يزيد رو!

كباب كوبيده سلف هم كه سرد مي شه مثل لاستيك ميشه. اگه حلقه اي درستش مي كردن مي شد به جاي تسمه پروانه ازش استفاده كرد! دمپايي رو هم اگه پشت در پارك كني وقتي برگردي ديگه نيست « حتماً كار اين اتاق بغلي هاي از خدا بي خبره» علي ميگه.

 

روز چهارم: « روزها طولانيه! مگسي براي كشتن نيست چه بايد كرد!» گاهي توي بيكاري شعر مي گم!

علي يه ساعته كه جلوي آيينه داره تيپ مي زنه« بسه ديگه دختركش شدي!»

گوش نمي كنه.

استثناً چهارمين شبي هست كه كالباس مي خوريم، احساس مي كنم كالباسهاي شب اولي هنوز توي معدم مونده! دو تا تاريخ روي بسته كالباس بود الان كه دقت مي كنم هردوش مال پارسال بود!

 

روز پنجم: علي ميگه فكر ميكنه عاشق شده، نمي دونه به مامانش بگه يا نه.

از اثرات بيكاريه ديگه ,شايد هم کار اون كالباسهاست كه زده به مغزش! شام نداريم. كالباسها رو علي انداخته توي سطل آشغال. اگه نمي انداخت مجبور نبوديم امشب نون و رب بخوريم! هوا يك كم سرد شده شوفاژ ها هم سرد شدن! شب با كاپشن مي خوابيم.

يك« دم كنی» داريم، روي سرم مي پيچم. تا صبح حتماً مخم خوب دم مي كشه!

واي چرا مرد شدن اينقدر سخته!

 

روز ششم: بوي دود توي راهرو پيچيده « ميري به اين اتاق بغلي ها بگي رعايت كنن؟»علي ميگه .

سياهي دور چشمم رو نشون ميدم« نه بيا با هم بريم» در رو كه باز ميكنيم يه دود غليظ تر مي زنه بيرون. حلقه زدن دارن قليون مي كشن« آقايون محترم ميشه داخل ساختمون قليون نكشين؟»

« نه! هرهرهر........»

همه ي لباسهام چرك شده. ظرف ها كثيفه. اي خدا چي ميشد شهر خودم قبول ميشدم!

 

روز هفتم: « خدايا چرا اين دنيا رو آفريدي» علي دچار يأس فلسفي شده، نمي دونم مربوط به اون شكست عشقيه يا اثرات كالباس ها!

 يك هفته است اتاق رو جارو نكرديم.كف اتاق مورچه ها دارن تظاهرات مي كنند!

حوصله ام از اين اتاق سر رفته، حوصله ي بيرون رفتن هم ندارم، دو ساعته كه روي تخت دراز كشيدم، دو ساعته دارم به سقف نگاه مي كنم. آفتاب افتاده توي اتاق، گرد و خاكها دارن توي نور معلق مي زنند، پشتم عرق كرده، حوصله ي غلت زدن هم ندارم.

« خدايا چرا اين دنيا رو آفريدي»

« الو مامان!........ دوستت دارم........ نه گريه نمي كنم فقط صدام گرفته!» 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 21:27 توسط صالح |

راهنمای ثبت نام ورودی های جدید دانشگاه ها

ضمن عرض خیر مقدم خدمت پذیرفته شدگان آزمون ورودی دانشگاه ها، بدین وسیله ضوابط و روابط لازم جهت ثبت نام اعلام می گردد. پذیرفته شدگان در مهلت تعیین شده با در دست داشتن مدارک لازم به درب ورودی دانشگاه مراجعه نمایند. پذیرفته نشدگان نیز با در دست داشتن موبایل و زنجیر جلوی درب دانشگاه توقف ننمایند. توقف بیجا مانع ثبت نام است!

جدول زمانی ثبت نام:

تاریخ مراجعه

 

ترتیب حرف اول نام خانوادگی

شنبه 16/6/87

 

الف ب پ A د ذ

یکشنبه 17/6/87

 

ر ز @ و M W

دوشنبه 18/6/87

 

$ $$$$$$$$$

تبصره 1 : این دانشگاه هیچ گونه تعهدی در قبال تغذیه، اسکان، تدریس و تعلیم دانشجویان ندارد!

تبصره 2 : محل ثبت نام دانشجویان کشاورزی اسفراین در دانشکده پزشکی بندرعباس خواهد بود.

تبصره 3 : تمامی خوابگاه ها فاقد سرویس بهداشتی، موکت و سقف! می باشد!

مدارک لازم جهت ثبت نام:

1-   اصل و کپی مدرک دیپلم

تبصره: برای دانشجویانی که یکی از والدین آنها عضو هیئت علمی است، دیپلم افتخار هم پذیرفته می شود! ضمناً فتوکپی از پشت مدرک هم قبول است! ( از اون دکترا معروفای دانشگاه آکسفورد هم به عنوان جایگزین دیپلم پذیرفته می شود!)

2-   مقداری عکس 4*3

تبصره: عکس ها باید با رعایت شئونات و فاقد «ریش پنترایی، لنگری، موس موسی و...، موی سیخ سیخی، قژقژی، دمب اسبی و... لباس رکابی، یقه ی ناف نما! یا با مایو دمپایی!» باشد.

3-   اصل و کپی شناسنامه، کارت ملی، دفترچه بیمه و گواهینامه موتور سیکلت

تبصره: تک چرخ در محیط دانشگاه کلاً ممنوع می باشد و هرگونه عملیات ژانگولر منوط به موافقت کمیسیون ها تخصصی، اعضای محترم هیئت علمی و ریاست محترم دانشگاه است.

4- دانشجویانی که حدس می زنند به کمیته انضباطی رفت و آمد زیادی خواهند داشت با در دست داشتن سه قطعه عکس ( یکی تمام رخ، یکی نیم رخ چپ و یکی نیم رخ راست) و فرم پر شده تقاضا به کمیته انضباطی مراجعه و کارت عضویت دائمی دریافت نمایند!

امضاهای لازمه:

اثر شست پا

 

 

اثر گوش چپ

 

 

اثر لب ( برای خانم های ترم بالایی نیازی به استفاده از استامپ نمی باشد!)

 

 

 
چاپ شده در ستون آزاد
 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 12:8 توسط صالح |

وزارت گاف و امور اشتباهي!

به گزارش چيزنا، نمايندگان مجلس بالاخره بر سر تاسيس وزارتخانه اي جديد به توافق رسيدند.كارشناسان لايحه تشكيل اين وزارتخانه را كه با راي قاطع و دشمن شكن نمايندگان به تصويب رسيد را گامي بزرگ در جهت هاي مختلف دانستند.

رئيس مجلس در پاسخ به خبرنگاران در مورد علت لزوم تشكيل اين پست گفت:" امروز انقياد پارادايم مبسوط در اشمئزاز متودولوژيك بسيار واضح و مبرهن است". وي افزود:" بنا براين اين وزارتخانه را تشكيل داديم!".

لاريجاني در پاسخ به اين سوال كه چرا نام "وزارت گاف و امور اشتباهي " را انتخاب كرده ايد گفت:" با توجه به گستردگي و پراكندگي گاف و امور اشتباهي در وزارتخانه ها، طرح ساماندهي وتجميع اين امور در قالب يك وزارتخانه مطرح شد تا گاف هاي مسئولين منسجم و نهادينه شود!".

صاحب نظران " اسفنديار مشايي" را تنها گزينه مطرح براي اين پست مي دانند. مشايي نيز در گفتگو با خبرنگاران قاطعانه از تصويب اين طرح حمايت كرد و گفت:" هزار بار مي گويم ملت اسراييل دوست ماست" وي افزود:" مرگ بر اسراييل"!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 13:48 توسط صالح |

موزو انشا:

عزدواج!

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.

حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.

در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !

                             

اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي عباس هم از زندان در مي آيد.

من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهريه وشير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند.

همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي عباس با پدر خانومش حرفش بشود.

دايي عباس مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزون تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!

اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي عباس هم خانه دار نبود و دايي عباس مجبور شد يك زير زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي عباس هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

 قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي عباس را مي برند زندان!

البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!

اين بود انشاي من.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 19:3 توسط صالح |

بازم میگم چون خیلی طولانیه همینطور نخونده هم نظر بدید قبوله!

اینم یه نمایشنامه دیگه که به سفارش همونجا نوشتم!

نمایشنامه

روان گردان 

پدر[در حالي كه كمرش را گرفته و آه و ناله مي كند روي صندلي مي نشيند و روزنامه را بر مي دارد و مي خواند] : پسري پدرش را كشت! پناه بر خدا! عجب دور و زمونه اي شده ها! اكس باعثش بوده؟ اكس ديگه چيه؟ قرص اكس عوارض جبران ناپذيري دارد؟! [از توی روزنامه این ها را دارد می خواند] [ سرش را از روی روزنامه بالا می آورد و با خودش می گوید] عجب چیز خطرناکیه این قرص اسک! این قرص اسک از این قرص های شادی آور هم خطرناک تره!

 

پسر[ با استرس زياد وارد مي شود و دستانش را پشتش قايم كرده انگار كه مي خواهد چيزي را از پدر پنهان كند]: سلام!

پدر[بي توجه به خواندن روزنامه ادامه مي دهد] :عوارض مغزي ، عوارض قبلي! [سرش را از روی روزنامه بالا می آورد] سلام پسرم. این مقاله رو حتما بخون. چقدر عوارض داره اين قرص اسك!

 

پسر[ ناخود آگاه جواب مي دهد]: نه اصلاً هم عوارض نداره!

 

پدر: چي ميگي؟ اينجا نوشته كه اگه بخوري مخت كلا تعطيل ميشه. [سرش داخل روزنامه است]

پسر:  كامبيز ميگه اينا همش حرف مفته!

 

پدر: تازه فقط مغز نيست که. از قلب و جيگر و كليه گرفته تا انتهاي روده بزرگ عوارض داره! تازه اینجا نوشته پسري  بعد از خوردن اسك پدرش را بجاي توپ از طبقه هفتم به پائين پرت كرده!

پدر[ ناگهان با تعجب و وحشت به پسرش نگاه مي كند و می گوید]: تو اسك خريدي؟ تو مي خواي منو از طبقه هفتم پرت كني پائين؟

 

پسر: اِ... بابا... ما كه خونه مون يك طبقه اس!

 

پدر[ كه خيالش راحت مي شود] : راست مي گي ها! [ و به روزنامه خواندن ادامه مي دهد]

پسر‌[روي صندلي مي نشيند و چيزي را كه پشتش مخفي كرده روي ميز و زير دستمال كاغذي مي گذارد]: خوب اگه عوارض هم داشته باشه بلاخره جوونا براي شادي کردن بايد يه كاري بكنند ديگه!

 

پدر: چه غلطا! ما جوون بوديم اين چيزا نبود که. من يادمه ما اون موقع روغن زرد مي خورديم!

پسر : چه ربطي به شادي داره آخه؟!

 

پدر:خيلي ربط داره، مگه نشنيدي از قديم گفتن زبان سرخ، روغن زرد مي دهد بر باد!

پسر[كه از جفنگيات پدر خسته شده با خودش مي گويد]: خوب ما كه تفريحي نداريم.

پدر:تفريح ندارين؟ اون پلن استن ...پلن اسمن...پلن اسپنشن!

 

پسر: پلي استيشن؟

پدر: آره همون رو كي برات خريد[ به پايش مي زند] بشكنه اين دست كه نمك نداره!

پسر: خوب آره ولي همش كه نميشه پلي استيشن بازي كرد.

 

پدر: مگه زمان ما پلي استيشن بود، اصلاً اين چيزا نبود،ما فقط روغن زرد مي خورديم!

پسر[ به شكم پدر اشاره مي كند] : معلومه زياد هم خوردين!

 

پدر: در ثاني دليل نميشه كه آدم بره معتاد بشه!

پدر[ با دقت به چشمان پسر اشاره مي كند، ازجا مي پرد و با صداي لرزان]: تو معتاد شدي!

پسر‌[ شوك زده]: چي ميگي بابا، كي معتاد شده؟

پدر: [ به سمت پسرش می رود و بازوهایش را تکان می دهد] اي خدا بدبخت شديم بچم معتاد شده. بگو «شریان های شش؟!»

پسر: شریان های شش!

پدر: [ با خودش زمزمه می کند] تو حرفهاش هم که «ش» زیاد استفاده می کنه! بیچاره شدیم رفت! ‌[خطاب به پسر] يالا برو اون طناب رو بيار ببندمت به تخت!

پسر: بابا داشتيم در مورد اكس صحبت مي كرديم ها.

 

پدر[كمي به فكر فرو مي رود و بعد دوباره داد مي كشد]: تو اسکي شدي!

پسر: آخه رو چه حسابي؟

پدر: دست هات رو تكون بده!

پسر: چي؟

پدر: بهت ميگم دست هات رو تكون بده!

‌ [ پسر دست هايش را از بدنش دور مي كند و تكان مي دهد]

پدر[ با هيجان]: ديدي! ديدي گفتم اين حركات موزون از عوارضشه! بايد زنگ بزنم به اورژانس[ گوشي را بر مي دارد و شماره مي گيرد] الو الو ...اورژانس؟ اونجا اورژانس نيست؟ خوب اگه اورژانس نيست چرا تو برمي داري؟ عجب آدم هاي نفهمي پيدا ميشن ها!

 

[گوشي را مي گذارد و دستش را روي شكمش مي گذارد]:آخ آخ بچه! بابات رو دق مرگ كردي باز قلبم داره پيچ مي خوره! الآنه که آنپلنگتوس کنم!

 

پسر: دكتر كه گفت شما قلبتون سالمه فقط معده تون ناراحته! که گفت اونم از پرخوریه!

 

پدر: پسره ي بي تربيت پاشو ! پاشو! برام يه ليوان آب بيار! [پسر غرولند كنان بلند مي شود و مي رود]

پدر [ با خودش]: ما جوون بوديم برو بازويي داشتيم تو آينه خودمون رو مي ديديم روحمون شاد ميشد! حالا اينجا افتاديم هي قرص كمر درد و هي قرص پادرد و... اصلا كو اين قرصهام؟ [ دستش را روي ميز مي كشد و بيننده تصور مي كند كه همان قرص زير دستمال كاغذي را پيدا كرده است]

[پسر مي رسد و ليوان آب را مي دهد و پدر قرص را بالا مي اندازد و مي خورد]

 

 پسر [وحشت زده ]: نخور ! نخور!

پدر : چي رو نخورم؟ قرص ملين بود!

 پسر: نه، اون روانگردان بود!

پدر : [ با آرامش] خوب همونه ديگه! روان مي كنه!

پسر : [ با نگراني] نه اكس بود، اكس!

 

[پدر وحشت زده گلويش را مي گيرد و از روی مبل بلند می شود و دو دستش را مثل کسانی که اکس خورده اند به هوا پرت می کند!]

[صداي موزيك تكنو پخش مي شود] [ پدر شروع به حركات موزون مي كند و مي خواند:] دنيا ديگه مث تو نداره! [پدر قاط زده و سنتي هم مي خواند] : مرغ سحر ناله سر كن... نه داره نه مي تونه بياره! [پدر به پشت روي زمين مي خوابد و پاهايش را در هوا مي چرخاند با همان آهنگ مي خواند:] گوشت ارزون شده؟! [پدر بلند مي شود چند تا گردن مي آيد و همانطور مشغول حركات موزون است.]

 

پسر [كه از حركات پدر متعجب شده روي ميز نگاه مي كند و قرص خودش را پيدا مي كند و با فرياد به پدر مي گويد] : بابا قرص اكس اينجاست، شما همون قرص ملينت رو خوردي!

[صداي تكنو قطع مي شود]

 

 [پدر خودش را  از تك و تا نمي اندازد و با اعتماد به نفس از پسر مي پرسد]: مطمئني؟

پسر: آره ايناها اكسه اينجاست. [كف دستش را نشان مي دهد]

پدر: ببين اينا يك سري از عوارض اسك بود كه بهت نشون دادم! بنابراين اون قرص اكس رو بده من تا برم بندازمش توي دستشويي! بده پسر خلم!

 

پسر[ قرص را مي دهد و دچار احساسات مي شود، پدر را به زور در آغوش مي گيرد و با گريه]:پدر من اشتباه كردم ، اين كامبيز منو گول زد،گفت اكس هيچ خطري نداره!

 

پدر [كه تحت فشار است]: اشكالي نداره بالاخره همه ممكنه اشتباه كنن، خوب حالا ديگه ولم كن!

پسر[بي توجه به حرف هاي پدر با گريه]:من اشتباه كردم!

پدر‌ [ در حالي كه شكمش را گرفته، با صداي لرزان]: عيب نداره پسرم حالا بابات رو ول كن يه كار كوچيك براي بابات پيش اومده!

 

پسر‌[بي توجه به حرف هاي پدر با گريه]: نه پدر،من اشتباه كردم!

پدر [ تحت فشار شديد]: فكر كنم اين قرص ملين داره اثر ميكنه!

پسر[بي توجه به حرف هاي پدر، پدرش را ول نمی کند و با گريه می گوید]:منو ببخش پدر!

 

پدر [ با فرياد] اينقدر منو فشار نده الان منفجره ميشم!خيلي خوب، خيلي خوب بخشيدمت [پدر خودش را از دست پسرش خلاص مي كند و با سرعت از صحنه خارج مي شود]

 [و در حال خارج شدن از صحنه شكمش را مي گيرد]: آخ....آخ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 12:38 توسط صالح |